من به دور دست ها می نگرم

به مرگ تدریجی خورشید

به غربت پر چین های باغ

و زمزمه ی رودخانه هایی که تنهایی ماهی ها را

در خود نهفته است.

به جاده ای که در اندوه رفتن مچاله میشود.

به تصویر گیج مرداب

 به اندوه بی رنگ پروانه.

من احساس پرندگان مهاجر را می فهمم.

میدانم

می دانم کوچ سر اغاز تجربه های طولانی ایست.

وقتی نمانده است

و رفتن در تشویشی گنگ یخ زده است!!!!


 

نوشته شده توسط پرستو & شیدا در پنجشنبه 27 دی1386 ساعت 4:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت