در انتهای تنهایی خویش، بین ماندن و رفتن ، بین بودن و نبودن ، بین نیاز و استغنا،بین خاموشی و فریاد...رفتن را بر می گزینی!
حسی گنگ و نا مفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد. می شکنی... میشکنی و از مرور خاطره ها خیس می شوی!
می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی خواهی پوسید...
می دانی در چشم این رهگذران غریبه مهجور خواهی ماند.آری خوب می دانی که از خستگی حرف های بر دل مانده مچاله خواهی شد...ولی رفتن را بر می گزینی.
می دانی دوباره باید پشت این حصار های تو در تو خالی برای بودن تلاش کنی و باز با این روز مرگی بیهوده بجنگی . اما رفتن را بر می گزینی !
می روی و سکوت پیشه می کنیو آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فریاد کنی!...با تمام وجودت فریاد کنی !... با تار و پودت!...
پس دو باره باز می گردی ... ولی میدانی،آری خوب می دانی که سکوتت را نمی توان فریاد زد .
و ای کاش کسی معنای این سکوت را می فهمید...!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در چهارشنبه 19 دی1386 ساعت 2:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
سلام به دوستاي گل و مهربوني كه به ما،دو خواهر،لطف دارن.
من پرستو هستم متولد 29/12/66 دانشجوي معماري.
منم شيدا هستم متولد 24/09/70 .
اميد واريم از اين وبلاگ كه محصول مشتركه (!) خوشتون بياد.
نظر يادتون نره . چه خوب چه بد !!
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY