ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا شما از من بزرگتر و با تجربه تر هستید و احتمالا میتوانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جستجوی آن بوده ام و نیافته ام را پیدا کنم. ممکن است به من بگویید اقیانوس کجاست؟
ماهی بزرگتر گفت:اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید. ماهی کوچک پاسخ داد:نه! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سر خوردگی دور شد.
همه ی ما مانند آن ماهی کوچولوی غافل،در نعمت و برکت نامتناهی غرق هستیم و مجبور نیستیم برای یافتن آن کوشش کنیم و به هر دری بزنیم، فقط کافی است با دفت بیشتری نگاه کنیم!!!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 2:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مرگ من سفری نیست!
هجرتی است...
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر مردمانش...
خوشا پر کشیدن!
خوشا رهایی...
خوشا نه اگر رها زیستن،مردن به رهایی!
آه ! این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند...!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در سه شنبه 19 خرداد1388 ساعت 3:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بی تو طوفان زده دشت جنونم...صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشکدرخشید به چشمان سیاهم...تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی، نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،دگر از پای نشستم...گوییا زلزله آمد...گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی...برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی...تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟که ز کویت نگریزم...
گر بمیرم ز غم دل،به تو هرگز نستیزم...
من و یک لحظه جدایی؟ نتوانم ! نتوانم!
بی تو من زنده نمانم...
هما میر افشار
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در سه شنبه 19 خرداد1388 ساعت 3:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شیشه ی عطر بهار ، لب ديوار شكست
و هوا پر شد از بوي خدا ...
همه جا آيت اوست
ديدنش آسان است...
نوروز ۸۸ مبارك!*****
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در جمعه 30 اسفند1387 ساعت 11:55 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
روزي ما دوباره كبوتر هايمان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني
دست زيبايي ها را خواهد گرفت...
روزي كه كمترين سرود بوسه است.و هر انسان براي هر انسان برادريست.
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند...قفل افسانه ايست!
و قلب براي زندگي بس است...
روزي كه معناي هر سخن،دوست داشتن است . تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي كه آهنگ هر حرف زندگيست تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم.
روزي كه هر لبت ترانه ايست،تا كمترين سرود بوسه باشد...
روزي كه تو بيايي...براي هميشه بيايي و مهرباني با زيبايي يكي شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوتر هايمان دانه بريزيم...
و من انتظار آن روز را مي كشم
حتي روزي
كه ديگر
نباشم...
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در سه شنبه 6 اسفند1387 ساعت 3:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
صداقت یعنی از مرز افق ها
به قصد دیدن رویت گذشتن
میان کوچه های سبز احساس
به دنبال قدم های تو گشتن
تو در آن سوی مرمر های احساس
من در جستجوی یک بهانه
که شاید روزی از فصل شکفتن
به تو گویم کلامی عاشقانه
طلوع پاک دیدار تو یعنی
برای لحظه ای چون یاس بودن
زمستان غریبی را شکستن
و چون آیینه با احساس بودن
و اینک من در کنار دیدگانت
وفا را مثل گل ها می شناسم
اگر چشمان قلبم را ببندند
تو را تنهای تنها می شناسم
نگاهت تا افق بی کینه و پاک
و چشمان تو دو ماه نجیب است
فضای گرم دستان تو ای عشق
پناه نسترن های غریب است
تو یعنی یک نگاه مهربان را
میان یاس ها قسمت نمودن
و شاید تو سر آغاز نگاهی
نخستین واژه ی باغ سرودن
سپردم به تو دریای دلم را
تو ای افسانه ی ایثار خورشید
دلم از روی عشقی آسمانی
وجودش را به چشمان تو بخشید
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت 11:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
لرزه بر جانم فتاد از چشم سحر آمیز او
ور نگاه گرم و لبخند فریب انگیز او
بهر پاس غیر،آزار دل زارم دهد
جان دهد فرهاد من تا خوش بود پرويز او
وادي عشق از گل شادي تهي باشد،ولي
خار محنت رويد از صحراي محنت خيز او
گردن افرازد حباب از خود پرستي ها، ولي
از نسيمي نيست گردد مستي نا چيز او
مرغ شب با سايه ي مهتاب اگر سر خوش بود
من خوشم با سايه ي زلف حيال انگيز او
همچو مهمان عزيزي گر در آيد بي خبر
گرم در دل مي نشيند ناوك خون ريز او
ساقيا فكر دگر كن بهر تسكين رهي
تا شود خالي دل از درد و غم لبريز او
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در شنبه 28 دی1387 ساعت 1:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چه سود گر بگویمت؟
که شام تا سحر نخفته ام
و یا اگر دمی به خواب رفته ام،
تورا به خواب ديده ام
چه سود اگر بگويمت؟
كه بي تو با خيال تو
به مي پناه برده ام
و نقش آن دو چشم قصه گو
به جام پر شراب ديده ام
چه سود اگر بگويمت؟
كه دوريت چو شعله هاي تند تب
به خرمن وجود من
شراره هاي درد ميزند
و من درون آن زبانه ها
بناي اين دل رميده را،
ز بن خراب ديده ام
چه سود گر بگويمت...
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در جمعه 13 دی1387 ساعت 9:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دود می خیزذ ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویشتن را از ساحل افکندم در آب
لیک ار ژرفای دریا بیخبر
بر تن دیوار ها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بکسسته ام
گرچه می سوزم از ای آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از این بام ها
صبح میخندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته ام دارم سخن...
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در پنجشنبه 5 دی1387 ساعت 8:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
جشن شب یلدا :
یلدا یعنی یادمان باشد که
زندگی آن قدر کوتاه است که یک دقیقه
بیشتر با هم بودن را
باید جشن گرفت...!
یلدای همتون مبارک!!!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در جمعه 29 آذر1387 ساعت 9:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
رفتم مرا ببخش و مگو وفا نداشت
راهی به جز گریه برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق من و نیاز تو سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابه لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی...
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در پنجشنبه 28 آذر1387 ساعت 1:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به تو نرسیدم اما خیلی چیزا یاد گرفتم...یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.یاد گرفتم هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره !
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز به بهانه ای دلشو بشکنم! یاد گرفتم گریه های هیچ کسو باور نکنم...یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم...ولی از کجا بگم؟! از کی بگم...از چی بگم؟!!
می خوام همین جا دلمو بشکنم .خوردش کنم!! تا دیگه عاشق نشه...تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه... تو این دور و زمونه نباید کسی احساس تو رو بدونه وگرنه اون تو رو می شکنه!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در یکشنبه 17 آذر1387 ساعت 10:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان !!!!
بعد چند ماه دوباره اومدیم .
ببخشید دیر کردیم تو این مدت واقعا سرمون شلوغ بود!!!
امیدوارم که ما رو فراموش نکرده باشین و دوباره به کلبه ی ما سر بزنین...
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در یکشنبه 17 آذر1387 ساعت 10:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتی حقیقت هم آدمو فریب بده دیگه چی کار می شه کرد؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است و راست راست توی خیابون راه می رود . عشق نشسته است کنار خیابون کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند. و مرگ در قالب دخترکی زیبا گل های رز زرد می فروشد...!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 5:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شب از جنگل شعله ها میگذشت.حریق خزان بود و تاراج باد... من آهسته در دود شبرو نهفتم و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت گفتم مسوز این چنین گرم در خود مسوز ! که گر دست بیداد تقدیر تو را می دواند به دنبال باد مرا می دواند به دنبال پوچ!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 10:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شاید آن روز که سهراب نوشت"تا شقایق هست زندگی باید کرد." خبری از دل پر درد گل یاس نداشت...
باید این گونه نوشت: هر گلی باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست!!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در شنبه 10 فروردین1387 ساعت 1:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من آمدنت را ،
ديدنت را،
در شب هاي تنهايي خود انتظار كشم.
گل عشق را در خود بشكنم...
و تنها
باران اشك چشمان تو
" اي يار مهربان"
فاصله را از بين خواهد برد
و اكنون،
فاصله من و تو
تنها
به اندازه يك تار موي زيبا
به اندازه يك قطره اشك
از چشمان توست.
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 11:42 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

![]()
Happy Valentine
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 2:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زمان کشنده ترین خلقت خداست
که مرا متولد کرد
خوشی داد
و حالا
غم داده است
جدایی داده است
لذت بودن را کشته است
و خاطره را معنا کرده است...!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در پنجشنبه 18 بهمن1386 ساعت 7:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کس
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس بدهم!!!!
و خود به خانه ای بی در و پنجره بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت!!!!!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در یکشنبه 30 دی1386 ساعت 12:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من به دور دست ها می نگرم
به مرگ تدریجی خورشید
به غربت پر چین های باغ
و زمزمه ی رودخانه هایی که تنهایی ماهی ها را
در خود نهفته است.
به جاده ای که در اندوه رفتن مچاله میشود.
به تصویر گیج مرداب
به اندوه بی رنگ پروانه.
من احساس پرندگان مهاجر را می فهمم.
میدانم
می دانم کوچ سر اغاز تجربه های طولانی ایست.
وقتی نمانده است
و رفتن در تشویشی گنگ یخ زده است!!!!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در پنجشنبه 27 دی1386 ساعت 4:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از هیا هوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت
روشن ترین واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام .
آیا مرگ
خونسرد ترین واژه ها نیست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم.
شبی -شاید امشب-
زیر نور یک واژه خواهم نشست...
نام عشقم را
بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفت.
و همزمان
پایین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت:
پایان
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در دوشنبه 24 دی1386 ساعت 1:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در انتهای تنهایی خویش، بین ماندن و رفتن ، بین بودن و نبودن ، بین نیاز و استغنا،بین خاموشی و فریاد...رفتن را بر می گزینی!
حسی گنگ و نا مفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد. می شکنی... میشکنی و از مرور خاطره ها خیس می شوی!
می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی خواهی پوسید...
می دانی در چشم این رهگذران غریبه مهجور خواهی ماند.آری خوب می دانی که از خستگی حرف های بر دل مانده مچاله خواهی شد...ولی رفتن را بر می گزینی.
می دانی دوباره باید پشت این حصار های تو در تو خالی برای بودن تلاش کنی و باز با این روز مرگی بیهوده بجنگی . اما رفتن را بر می گزینی !
می روی و سکوت پیشه می کنیو آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فریاد کنی!...با تمام وجودت فریاد کنی !... با تار و پودت!...
پس دو باره باز می گردی ... ولی میدانی،آری خوب می دانی که سکوتت را نمی توان فریاد زد .
و ای کاش کسی معنای این سکوت را می فهمید...!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در چهارشنبه 19 دی1386 ساعت 2:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که تو ام آینه بخت غبار آگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد؟
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در چهارشنبه 19 دی1386 ساعت 2:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خداوندا !
روزهای من چون شعله های آتش
زبانه کشیدند
وخاموش شدند
ولی در روشنی آنها چهره تو را دیدم
و تو مرا شعری نو آموختی
که از ما به یادگار خواهد ماند...!
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در سه شنبه 18 دی1386 ساعت 10:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
برای زیستن دو قلب لازم است.
قلبی که دوست بدارد .قلبی که دوستش بدارند.
قلبی که هدیه کند . قلبی که بپذیرد.
قلبی که بگوید.قلبی که جواب بگوید.
قلبی برای من قلبی برای انسانی که من می خواهم . تا انسان را کنار خود حس کنم.
احمد شاملو
نوشته شده توسط پرستو & شیدا در سه شنبه 18 دی1386 ساعت 10:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
سلام به دوستاي گل و مهربوني كه به ما،دو خواهر،لطف دارن.
من پرستو هستم متولد 29/12/66 دانشجوي معماري.
منم شيدا هستم متولد 24/09/70 .
اميد واريم از اين وبلاگ كه محصول مشتركه (!) خوشتون بياد.
نظر يادتون نره . چه خوب چه بد !!
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY